3/8/90
3:20 ع
در تماشاگه پاییز
برگ ریزان همه خوبی هاست
می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم
در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست
این همه بی برگی ؟
این همه عریانی ؟
چه کسی باور داشت
دل غافل اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ... 3/8/90
3:18 ع
24/3/90
12:37 ع
17/3/90
11:22 ص
روزای گرم تابستون از راه رسیده واینجا اینقدر گرمه که برای کسی اعصاب نمیذاره!!!!!!
بیرون رفتن وبرگشتن با مخی داغ داغ!واقعا تحمل این گرماهمراه با کار کردن خیلی سخته ، خیلی.......
اما توی این آتیش بازار(هوا رو میگما)یه جای خوب وبا صفا هست
که هواش به ریه هاوکلا تن آدمی ،جان تازه میده!بهشت پنهانی در جوار کویر!
جاتون خالی توی این چند روز تعطیلی روحمون تازه شد!
هیچ جا وطن ،نمیشه!!!!!!!!!!زنده باد شهر خودمون...
بفرمایین،حتما بیاین اون طرفا...


8/3/90
11:29 ص

18/2/90
12:53 ع
11/2/90
12:9 ع
عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است…
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
.jpg)
عشقبازی به همین آسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را
ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالایی ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است....!!!!
11/2/90
11:18 ص
11/8/88
2:42 ع
30/4/88
9:43 ص
دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد و قدمهایش در ابتدای زندگیست او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم نگاههایی مملو از یاس محبت او را می شناسم او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست خانه اش پر از سادگی و صفا کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه آبی باد او را می شناسم.........
برای آمدن شاید ،بهانه ای لازم است،بی بهانه آمدم تا بهانه ای برای رفتن نجویم... * صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو . یا دل از دیده تو سیر شود بعد برو . تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند . صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو.